
اگر دشمن به صلحِ واقعی متمایل شد، پذیرش آن لازم است؛ اما پیشقدم شدن در صلح، وقتی در موضع قدرت هستیم، میتواند نشانه ضعف تلقی شود و باید تنها با احرازِ نیتِ واقعیِ دشمن تصمیم گرفت.
مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات (حوزههای علمیه)، گفتگوهایی دربارۀ «رهبر شهید و رهبر جدید» از طریق تلویزیون اینترنتی پاسخ با کارشناسان و اساتید حوزوی دارد که در ادامه گفتوگو با حجتالاسلاموالمسلمین مهدی رستمنژاد، معاون آموزش حوزههای علمیه کشور و استادِ حوزه و دانشگاه با نگاه اسلام به جنگ و صلح همراه با تفاوت آن در رویکردهای سیاسی را می خوانید:
* بررسی شکلگیری جنگ بدر و ارتباط آن با سوره انفال
بسم الله الرحمن الرحیم؛ ابتدا یک مقدمه کوتاهی داشته باشم راجع به سوره انفال؛ اسم دیگر این سوره، سوره «بدر» است. چرا؟
به خاطر اینکه در ارتباط با این جنگ نازل شد.
واژه «انفال» هم که از ابتدای همان آیه آمده (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفَالِ)، ارتباط نزدیکی با مسئله جنگ و غنائم جنگی دارد. آیه «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ» نیز در همین سوره است که به بحث خمس و غنائم میپردازد. ما میدانیم که جنگ بدر در سال دوم هجری و در ماه مبارک رمضان اتفاق افتاد.
این اولین سالی بود که روزه تشریع شد و در همان سالِ نخستِ «صوم و صیام»، این اتفاق (جنگ بدر) افتاد. در این جنگ، پیروزی بسیار قاطع و بزرگی نصیب اسلام شد که انعکاس آن در همین سوره نیز مشهود است.
نکته مهم این است که پیامبر (ص) اصلاً اهل جنگ نبود؛ حتی وقتی از مدینه خارج شدند، با تجهیزات کامل جنگی هم نبودند، بلکه با وسایل معمول حرکت کردند. چرا؟
چون از ابتدا که از مدینه خارج میشدند، بنای آنها بر جنگ نبود. هدف اصلی این بود که کاروان تجاری قریش را که از نزدیکی مدینه عبور میکرد، متوقف کنند تا بدین طریق، بخشی از اموالی را که قریشیان در مکه از مسلمانان غصب کرده بودند، بازپس بگیرند. یعنی در ابتدا اصلاً بحث جنگ در میان نبود.
اما تقدیر الهی اینگونه رقم خورد؛ تعبیری که در خود آیات سوره انفال آمده، این است که خداوند میفرماید: «شما چیزی میخواستید و من چیز دیگری اراده کردم.» خدا میخواست شما را در موقعیتی قرار دهد که با دشمن روبهرو شوید.
* دستور صلح در آیه ۶۱ انفال با وجود اراده الهی بر جنگ بدر
دقیقاً در متن آیه آمده است؛ «وَإِذْ یَعِدُکُمُ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ…»
شما [مسلمانان] میخواستید آن کاروان تجاری نصیبتان شود تا هم به هدفتان برسید و هم جنگ و خونریزی رخ ندهد؛ اما خداوند این را نمیخواست. خداوند چیز دیگری اراده کرده بود. خودِ قرآن میفرماید که خدا اراده کرده بود شما در مقابل یکدیگر قرار بگیرید.
خداوند پیروزی مطلق را برای مسلمانان میخواست؛ پیروزیای که هم نشانهای از نصرت الهی باشد و هم تنبیهی برای کفار؛ و دقیقاً همین اتفاق هم افتاد. تعداد شهدای مسلمانان تنها ۱۴ نفر بود، در حالی که تعداد کشتههای آنها (کفار) بالای ۷۰ نفر شد؛ آنهم در شرایطی که آنها مسلح و نظامی بودند و یاران پیامبر (ص) عمدتاً پیاده و غیرنظامی. واقعاً اتفاق عجیب و دور از انتظاری بود.
حالا در همین فضا، آیه ۶۱ سوره انفال نازل شد:
«وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا…» (و اگر به صلح گراییدند، تو نیز به آن بگرا…).
دقت کنید که این حکم صلح، مربوط به همین جنگِ بدر است؛ جنگی که خداوند چند بار تأکید میکند که من خودم خواستم این برخورد اتفاق بیفتد: «لِیَقْضِیَ اللَّهُ أَمْرًا کَانَ مَفْعُولًا» (تا خداوند کاری را که باید انجام میشد، به پایان رساند).
هدف الهی، تنبیه دشمن و انتقام از قریش بود؛ همان کسانی که ۱۳ سال پیامبر (ص) و مسلمانان را در مکه آزار دادند. بنابراین، این جنگ، یک جنگ خاص و تعیینکننده بود؛ جنگی که خداوند مستقیماً میفرماید: «من خودم برای تنبیه دشمنم خواستم که این اتفاق بیفتد و غلبه هم با شما باشد.» یعنی در اینجا خیلی به ابزار و تجهیزات شما کار نداشتم، بلکه اراده من بر پیروزی شما بود.
* شرط پذیرش صلح از سوی مسلمانان پس از غلبه بر دشمن
این آیه بسیار روشن است؛ یعنی اگر کفار تمایل قلبی و واقعی به صلح داشتند، آن را بپذیر. نکته اینجاست که در اینجا خداوند نمیگوید شما برای صلح پیشقدم شوید؛ بلکه میفرماید شرایط را بهگونهای پیش ببرید که آنها به سمت صلح بیایند. در واقع، ابتکار عمل نباید از دست شما خارج شود؛ تقاضای صلح نباید از طرف مسلمانان باشد، بلکه باید از طرف دشمن باشد.
طبیعی است که در منطقِ جنگ، کسی تقاضای صلح میکند که در موضع شکست است. در جنگهای امروزی هم همینطور است؛ کسی که تقاضای صلح دارد، در واقع تقاضای «تنفّس» یا راهی برای فرار از موقعیتِ شکست و گرفتاری دارد.
آیه میگوید: کار را آنقدر پیش ببرید که دشمن در موضع ضعف قرار گیرد؛ حالا اگر در این شرایط، آنها تمایل قلبی و حقیقی به صلح نشان دادند، تو هم بپذیر؛ عیبی ندارد.
چرا؟ چون تو به هدفت (غلبه و تنبیه دشمن) رسیدهای. صلح و جنگ تابع شرایط و مصالح است؛ اینطور نیست که حکمِ آن همیشه ثابت و در هر شرایطی یکسان باشد؛ باید مصالح و شرایط را دید.
پس مسیر این است: تا آنجا پیش بروید که دشمن در موضع ضعف قرار بگیرد و تقاضای واقعیاش را ابراز کند؛ آنگاه میتوانی صلح را بپذیری.
در ادامه آیه آمده است:
«وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ».
آیات قرآن وقتی کنار هم قرار میگیرند، بیارتباط با هم نیستند. اینطور نیست که بگوییم چون در بخش اول گفت «صلح را بپذیر»، حالا در بخش دوم میگوید «توکل هم بکن»؛ این عبارت در ارتباط مستقیم با همان مسئله صلح است و نکته ظریف تفسیری دارد.
* آیا این صلح به سود مسلمین و مصالح اسلام هست یا خیر؟
نکته این است: یعنی اگر دشمن تقاضای صلح کرد، اما تو نتوانستی احراز کنی که این «جنح للسِّلم» (میل به صلح) واقعی است و نه یک فریب، قرآن میگوید اول باید تمام تلاشت را بکنی تا حقیقتِ امر را کشف کنی و فریب نخوری؛ اما اگر در نهایت نتوانستی با ابزارهای موجود، نیتِ واقعی آنها را کشف کنی، آنجاست که میفرماید: «وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ».
یعنی در این شرایطِ حساسِ عدمِ قطعیت، کار را به خدا بسپار و اعتماد کن.
مفهومِ «توکل علی الله» در اینجا یعنی در حالی که مراقبِ فریبِ دشمن هستی، اگر به بنبستِ اطلاعاتی رسیدی، با تکیه بر خداوند اقدام کن. بنابراین، اول احرازِ میلِ واقعی دشمن ضروری است و بعد، اگر ابهام باقی ماند، توکلِ بر خداست که مسیر را هموار میکند.
اگر در جایی وضعیت مبهم شد و با وجود تلاش، نتوانستی نیتِ واقعی دشمن را کشف کنی، آنجاست که باید «توکل» کنی. خدا که هست؛ خدا که بر باطن امور آگاه است. توکل کن و کار را پیش ببر، خداوند بقیهاش را جبران میکند.
بنابراین، آیه اولاً در فضای جنگ بدر نازل میشود و ثانیاً یک فرآیند را ترسیم میکند: «إِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا». در اینجا «جَنَحُوا» به معنای تمایلِ واقعی دشمن است. پس تو به عنوان رهبر اسلامی، ابتدا باید این تمایل را «احراز» کنی؛ یعنی باید برایت محرز شود که آیا این یک فریب است یا آنها واقعاً به دنبال صلح هستند؟ اگر احراز کردی که تمایلشان واقعی است، آنگاه «فَاجْنَحْ لَهَا»؛ یعنی تو هم تمایل نشان بده.
دقت کنید! «فَاجْنَحْ لَهَا» به معنای تسلیمِ فوری یا قبولِ دربستِ صلح نیست؛ بلکه به معنای «تمایل نشان دادن» و «واردِ مذاکره شدن» است.
یعنی نگو «نه»؛ بلکه درِ صلح را باز بگذار. پس از آن، باید بررسی کنی، مقدمات را فراهم کنی، منافع و مضار را بسنجی و ببینی آیا این صلح به سود مسلمین و مصالح اسلام هست یا خیر؟ پس اینطور نیست که به محضِ پیشنهادِ دشمن، همهچیز تمام شود. کلمه به کلمه این آیه، درسآموز و دارای نکات دقیق تفسیری است.
واژه «سلم»به معنای «آتشبس» است؟
واژه «سِلم» در این آیه، به معنای صلحِ پایدار و واقعی است. این واژه در آیات دیگر قرآن نیز به کار رفته و ریشه در مفهوم «سلامت» و «امنیت» دارد. بنابراین، نمیتوان آن را صرفاً به «آتشبس» امروز تعبیر کرد.
آتشبس، صرفاً یک توقفِ موقتی در درگیری است و با صلحِ پایدار که امنیت و سلامت را تأمین میکند، تفاوت دارد. در ادبیات امروز نیز همینطور است؛ آتشبس ممکن است هر لحظه شکسته شود. اما «سلم» به معنای پایانی بر جنگ است.
بنابراین، تعمیمِ مستقیم این آیه به شرایطِ آتشبسِ امروزی، چندان دقیق نیست. هرچند آتشبس میتواند یکی از مصادیق یا مقدمهای برای صلح باشد، اما معنای اصلیِ «سَلم» در این آیه، فراتر از توقفِ موقتِ جنگ است و به صلحِ واقعی و پایدار اشاره دارد.
نکته جالب این است که قرآن به جای واژه «صلح»، از «سَلم» استفاده کرده است. با اینکه واژه «صلح» نیز در قرآن به کار رفته (مانند آیه «وَالصُّلْحُ خَیْرٌ» که به معنای آشتی و سازش است، یا در موارد آشتیهای خانوادگی)، اما انتخابِ واژه «سلم» که ریشه در سلامت و امنیت دارد، نشاندهنده عنایتِ ویژهای به عمقِ این مفهوم است. حتی در روایات نیز هنگام اشاره به صلحِ امام حسن (علیهالسلام)، از همین مفهومِ «سلم» استفاده میشود که بالاتر از صرفِ آتشبس، به معنای تأمینِ سلامت و امنیتِ جامعه است.
«سلم» یعنی همان امنیتی که باید از صلح حاصل شود؛ امنیتِ پایدار و ماندگار. این غایتِ صلح، نتیجه و خروجیِ آن است. یک قاعده کلی در مورد جنگ و صلح (یا حتی آتشبس به عنوان مقدمهای برای صلح) وجود دارد و آن این است که همه اینها تابعِ شرایط و مصالح هستند.
* مقایسه پذیرش صلح از موضع قدرت در انفال و نهی از درخواست آن
در واقع، صلح یا جنگ، زیرمجموعه یک اصلِ بالاتر و راهبردیتر قرار میگیرند و آن، «تأمین مصالح مسلمین» است. گاهی مصلحت حکم میکند که پیامبر (ص) محکم بجنگند و حتی به سخنِ مخالفان توجه نکنند. این در شرایطی است که دشمن قصد «خدعه» دارد و از تقاضای صلح یا آتشبس برای «تنفّس» و «دورخیز» جهتِ ضربهای قویتر استفاده میکند. در چنین حالتی، صلح به مصلحت نیست.
اما گاهی مصلحت در صلح است. نمونه بارز آن، صلح حدیبیه بود. پیامبر (ص) این صلح را پذیرفتند، در حالی که برخی از یارانِ نزدیکشان ممکن بود در مقیاسِ کوتاهمدت و جزئی، آن را مطلوب ندانند. اما نگاهِ پیامبر (ص) در مقیاسِ بزرگتر و آیندهنگرانه بود. همین صلح حدیبیه، که شاید امروز برای برخی جوانان قابل درک نباشد، در نهایت به نفعِ اسلام تمام شد و تابعِ همان مصالحِ کلان بود.
این آیه از سوره انفال (که در سال دوم هجرت و در ارتباط با جنگ بدر نازل شد) تنها یک نمونه است. در سوره محمد (صلیاللهعلیهوآله) که چند سال بعد نازل شد، عبارتی وجود دارد که بحثِ ما را تکمیل میکند. آنجا در همین زمینه جنگ و صلح، آیه شریفه میفرماید:
نکته بسیار مهمی را اشاره کردید. آیه «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» از سوره انفال (سال دوم هجری) میگوید اگر دشمن به سمت صلح متمایل شد، تو نیز به سمت صلح متمایل شو. این آیه در شرایطی نازل شده که پیامبر (ص) در موضع قدرت بودهاند.
اما چند سال بعد، در سوره محمد (صلیاللهعلیهوآله)، عبارتی میآید که این موضوع را تکمیل میکند:
«فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَکُمْ».
این آیه خطاب به مسلمانان میفرماید: «پس سست نشوید و (از موضع ضعف) به سوی صلح نخوانید؛ در حالی که شما برترید و خدا با شماست.»
چرا این تفاوت وجود دارد؟ همانطور که فرمودید، پیشنهاد صلح از سوی شما میتواند این پیام را به دشمن منتقل کند که شما ضعیف شدهاید، سست شدهاید و به دنبالِ راهِ فرار هستید. در ادبیاتِ جنگی، مخصوصاً از دیدگاهِ دشمن، تقاضای صلح میتواند به عنوان نشانهی ضعف تلقی شود و باعث شود دشمن با قدرتِ بیشتری حمله کند.
* قاعده صلح: پذیرش به شرط قدرت و نهی از درخواست آن از موضع ضعف
این دو آیه کنار هم، یک قاعده کلی و راهبردی را مشخص میکنند: اگر دشمن پیشنهاد صلح داد و موضعِ ضعف نشان نداد،شما نیز بر اساس آیه انفال، به سمت صلح متمایل شوید. اما اگر موضعِ قدرت دارید و دشمن در موضعِ ضعف است، از اینکه شما پیشقدمِ صلح شوید، پرهیز کنید. زیرا دشمن آن را حمل بر ضعف شما خواهد کرد و ممکن است با شدت بیشتری حمله کند. شما در این حالت برترید و خدا با شماست.
این درکِ عمیق از شرایط و زمانبندی در تصمیمگیریهای مربوط به صلح و جنگ، کلیدِ موفقیت و پیروزی است. این همان چیزی است که فرمایشاتِ ائمه و رهبران دینی به ما میآموزند.
نکته کلیدی همینجاست: نباید مفهوم ضعف از سوی ما القا شود.چه در جنگ و چه در صلح، این اصل باید مد نظر باشد. اگر دشمن قصد فریب و خدعه دارد، یعنی هدفش صرفاً «سلم» واقعی نیست، بلکه به دنبالِ فرصتی برای ضربه زدن یا بازیابیِ خود است.
همان آیه سوره انفال، یعنی «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا»، به طور ضمنی به این موضوع اشاره دارد. قیدِ «لِلسَّلْمِ» (به سوی صلح) بسیار مهم است. این یعنی اگر دشمن واقعاً به سوی یک صلحِ پایدار و واقعی تمایل نشان دهد، ما نیز باید این تمایل را بپذیریم. اما تشخیصِ این «تمایل واقعی» بر عهده حاکم اسلامی و جامعه اسلامی است.
این تشخیص باید بر اساسِ احرازِ هدفِ واقعیِ دشمن صورت گیرد. آیا هدفشان رسیدن به صلح و امنیتِ واقعی است، یا این صرفاً یک تاکتیک برای تنفس، فریب، یا آمادگیِ بیشتر است؟ این سنجش با توجه به قرائن، شواهد، گذشته، و تجربیات صورت میگیرد.
* اگر تشخیصِ این هدفِ واقعی دشوار باشد، چه باید کرد؟
در چنین شرایطی، باید به قرائن و شواهد تکیه کرد. تجربه نشان داده است که گاهی دشمن، در حالی که صحبت از مذاکره و صلح میکند، در خفا خود را برای حمله آماده میسازد. اینها شواهدِ عینی هستند که اتفاق افتادهاند. امروزه با رصدِ اخبار و تحلیلِ دقیقِ تحرکات، تشخیصِ نیاتِ واقعی دشمن آسانتر شده است. مجموعه این شواهد به ما کمک میکند تا بفهمیم آیا هدفِ دشمن واقعاً «سلم» است یا اهدافِ دیگری را دنبال میکند.
بنابراین، نمیتوان به طور مطلق گفت که هر وقت پیشنهادی برای صلح آمد، باید فوراً پذیرفت. بلکه باید با هوشیاری و بر اساسِ معیارهایِ الهی، ابتدا احراز کرد که هدف، رسیدن به صلحِ واقعی است و نه فریب یا خدعه. در صورتِ احرازِ این هدفِ واقعی، آنگاه میتوان با توکل بر خدا، پیشنهاد را پذیرفت؛ و حتی اگر در این میان ضعفی هم باشد، خدا خود جبرانکننده است. اما اگر هدف خدعه باشد، پذیرشِ آن به مصلحت نیست.







